|
غار اصحاب كهف كجاست ؟
در نواحى مختلف زمين به تعدادى از غارها برخورد شده كه در ديوارهاى آن تمثالهايى چهار نفرى و پنج نفرى و هفت نفرى كه تمثال سگى هم با ايشان است كشيده اند. و در بعضى از آن غارها تمثال قربانيى هم جلو آن تمثالها هست كه مى خواهند قربانيش كنند. انسان مطلع وقتى اين تصويرها را آن هم در غارى مشاهده مى كند فورا به ياد اصحاب كهف مى افتد، و چنين به نظر مى رسد كه اين نقشه ها و تمثالها اشاره به قصه آنان دارد و آن را كشيده اند تا رهبانان و آنها كه خود را جهت عبادت متجرد كرده اند و در اين غار براى عبادت منزل مى كنند با ديدن آن به ياد اصحاب كهف بيفتند، پس صرف يادگارى است كه در اين غارها كشيده شده نه اينكه علامت باشد براى اينكه اينجا غار اصحاب كهف است . غار اصحاب كهف كه در آنجا پناهنده شدند و اصحاب در آنجا از نظرها غايب گشتند، مورد اختلاف شديد است كه چند جا را ادعا كرده اند: غار اول : كهف افسوس . افسوس به كسر همزه و نيز كسر فاء - و بنا به ضبط كتاب مراصد الاطلاع كه مرتكب اشتباه شده به ضمه همره و سكون فاء - شهر مخروبه اى است در تركيه كه در هفتاد و سه كيلومترى شهر بزرگ ازمير قرار دارد، و اين غار در يك كيلومترى - و يا كمتر - شهر افسوس نزديك قريه اى به نام ((اياصولوك )) و در دامنه كوهى به نام ((ينايرداغ )) قرار گرفته است . و اين غار، غار وسيعى است كه در آن به طورى كه مى گويند صدها قبر كه با آجر ساخته شده هست . خود اين غار هم در سينه كوه و رو به جهت شمال شرقى است ، و هيچ اثرى از مسجد و يا صومعه و يا كليسا و خلاصه هيچ معبد ديگرى بر بالاى آن ديده نمى شود. اين غار در نزد مسيحيان نصارى از هر جاى ديگرى معروف تر است ، و نامش در بسيارى از روايات مسلمين نيز آمده . و اين غار على رغم شهرت مهمى كه دارد به هيچ وجه با آن مشخصاتى كه در قرآن كريم راجع به آن غار آمده تطبيق نمى كند. اولا براى اينكه خداى تعالى درباره اينكه در چه جهت از شمال و جنوب مشرق و مغرب قرار گرفته مى فرمايد آفتاب وقتى طلوع مى كند از طرف راست غار به درون آن مى تابد و وقتى غروب مى كند از طرف چپ غار، و لازمه اين حرف اين است كه درب غار به طرف جنوب باشد، و غار افسوس به طرف شمال شرقى است (كه اصلا آفتاب گير نيست مگر مختصرى ). و همين ناجورى مطلب باعث شده كه مراد از راست و چپ را راست و چپ كسى بگيرند كه مى خواهد وارد غار شود نه از طرف دست راست كسى كه مى خواهد از غار بيرون شود، و حال آنكه قبلا هم گفتيم معروف از راست و چپ هر چيزى راست و چپ خود آن چيز است نه كسى كه به طرف آن مى رود. بيضاوى در تفسير خود گفته : در غار در مقابل ستارگان بنات النعش قرار دارد، و نزديك ترين مشرق و مغربى كه محاذى آن است مشرق و مغرب راءس السرطان است و وقتى كه مدار آفتاب با مدار آن يكى باشد آفتاب به طور مائل و مقابل در طرف چپ غار مى تابد و شعاعش به طرف مغرب كشيده مى شود، و در هنگام غروب از طرف محاذى صبح مى تابد و شعاع طرف عصرش به جاى تابش طرف صبح كشيده مى شود، و عفونت غار را از بين برده هواى آن را تعديل مى كند، و در عين حال بر بدن آنان نمى تابد و با تابش خود اذيتشان نمى كند و لباسهايشان را نمى پوساند. اين بود كلام بيضاوى . غير او نيز نظير اين حرف را زده اند. علاوه بر اشكال گذشته مقابله در غار با شمال شرقى با مقابل بودن آن با بنات النعش كه در جهت قطب شمالى قرار دارد سازگار نيست ، از اين هم كه بگذريم گردش آفتاب آنطور كه ايشان گفته اند با شمال شرقى بودن در غار نمى سازد، زيرا بنائى كه در جهت شمال شرقى قرار دارد و در طرف صبح ، آفتاب به جانب غربى اش مى تابد ولى در موقع غروب در ساختمان و حتى پيش خان آن در زير سايه فرو مى رود، نه تنها در هنگام غروب ، بلكه بعد از زوال ظهر آفتاب رفته و سايه گسترده مى شود. مگر آنكه كسى ادعا كند كه مقصود از جمله ((و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال )) اين است كه آفتاب به ايشان نمى تابد، و يا آفتاب در پشت ايشان قرار مى گيرد (دقت فرمائيد). و اما ثانيا براى اينكه جمله ((و هم فى فجوه منه )) مى گويد اصحاب كهف در بلندى غار قرار دارند، و غار افسوس به طورى كه گفته اند بلندى ندارد، البته اين در صورتى است كه ((فجوة )) به معناى مكان مرتفع باشد، ولى مسلم نيست ، و قبلا گذشت كه ((فجوة )) به معناى ساحت و درگاه است . پس اين اشكال وارد نيست . و اما ثالثا براى اينكه جمله ((قال الّذين غلبوا على امرهم لنتخذن عليهم مسجدا)) ظاهر در اين است كه مردم شهر مسجدى بر بالاى آن غار بنا كردند، و در غار افسوس اثرى حتى خرابه اى از آن به چشم نمى خورد، نه اثر مسجد نه اثر صومعه و نه مانند آن . و نزديك ترين بناى دينى كه در آن ديار به چشم مى خورد كليسايى است كه تقريبا در سه كيلومترى غار قرار دارد، و هيچ جهتى به ذهن نمى رسد كه آن را به غار مرتبط سازد. از اين هم كه بگذريم در غار افسوس اثرى از رقيم و نوشته ديده نشده كه دلالت كند يك يا چند تا از آن قبور، قبور اصحاب كهف است ، و يا شهادت دهد و لو تا حدى كه چند نفر از اين مدفونين مدتى به خواب رفته بودند، پس از سالها خدا بيدارشان كرده و دو باره قبض روحشان نموده است . غار دوم : دومين غارى كه احتمال داده اند كهف اصحاب كهف باشد غار رجيب است كه در هشت كيلومترى شهر عمان پايتخت اردن هاشمى نزديك دهى به نام ((رجيب )) قرار دارد. غارى است در سينه جنوبى كوهى پوشيده از صخره ، اطراف آن از دو طرف يعنى از طرف مشرق و مغرب باز است كه آفتاب به داخل آن مى تابد، در غار در طرف جنوب قرار دارد، و در داخل غار طاقنمائى كوچك است به مساحت 5/32 متر در يك سكوئى به مساحت تقريبا 33 و در اين غار نيز چند قبر هست به شكل قبور باستانى روم و گويا عدد آنها هشت و يا هفت است . بر ديوار اين غار نقشه ها و خطوطى به خط يونانى قديم و به خط ثموديان ديده مى شود كه چون محو شده خوب خوانده نمى شود، البته بر ديوار عكس سگى هم كه با رنگ قرمز و زينت هاى ديگرى آراسته شده ديده مى شود. و بر بالاى غار آثار صومعه ((بيزانس )) هست كه از گنجينه ها و آثار ديگرى است كه در آنجا كشف گرديده است و معلوم مى شود بناى اين صومعه در عهد سلطنت ((جوستينوس )) اول يعنى در حدود 418 - 427 ساخته شده و آثار ديگرى كه دلالت مى كند كه اين صومعه يك بار ديگر تجديد بنا يافته است و مسلمانان آن را پس از استيلا بر آن ديار مسجدى قرار داده اند. چون مى بينيم كه اين صومعه محراب و ماءذنه و وضوخانه دارد، و در ساحت و فضاى جلو در اين غار آثار مسجد ديگرى است كه پيداست مسلمين آن را در صدر اسلام بنا نهاده و هر چندى يك بار مرمت كرده اند و پيداست كه اين مسجد بر روى خرابه هاى كليسايى قديمى از روميان ساخته شده ، و اين غار على رغم اهتمامى كه مردم بدان داشته و عنايتى كه به حفظش نشان مى دادند و آثار موجود در آن از اين اهتمام و عنايت حكايت مى كند غارى متروك و فراموش شده بوده ، و به مرور زمان خراب و ويران گشته تا آنكه اداره باستان شناسى اردن هاشمى اخيرا در صدد برآمده كه در آن حفارى كند و نقب بزند و آن را پس از قرنها خفاء از زير خاك دوباره ظاهر سازد. در آثارى كه از آنجا استخراج كردند شواهدى يافت شده كه دلالت مى كند كه اين غار همان غار اصحاب كهف است كه داستانش در قرآن كريم آمده . در تعدادى از روايات مسلمين همچنانكه بدان اشاره شد نيز همين معنا آمده است كه غار اصحاب كهف در اردن واقع شده . و ياقوت آنها را در معجم البلدان خود آورده است . و رقيم هم اسم دهى است نزديك به شهر عمان كه قصر يزيد بن عبدالملك در آنجا بوده است . البته قصر ديگرى هم در قريه اى ديگر نزديك به آن دارد كه نامش موقر است و شاعر كه گفته :
و حق مطلب اين است كه مشخصات غار اصحاب كهف با اين غار بهتر انطباق دارد تا غارهاى ديگر. غار سوم : غارى است كه در كوه قاسيون قرار دارد و اين كوه در نزديكى هاى شهر صالحيه دمشق است كه اصحاب كهف را به آنجا نيز نسبت مى دهند. غار چهارم : غارى است كه در بتراء يكى از شهرهاى فلسطين است كه اصحاب كهف را به آنجا نيز نسبت مى دهند. غار پنجم : غارى است كه به طورى كه گفته اند در شبه جزيره اسكانديناوى در شمال اروپا كشف شده و در آنجا به هفت جسد سالم برخوردند كه در هياءت روميان بوده احتمال داده اند كه همان اصحاب كهف باشند. و چه بسا غارهاى ديگرى كه اصحاب كهف را به آنها نيز نسبت مى دهند، همچنانكه مى گويند نزديكيهاى شهر نخجوان يكى از شهرهاى قفقاز غارى است كه اهالى آن نواحى احتمال داده اند كه غار اصحاب كهف باشد، و مردم به زيارت آنجا مى روند. و ليكن هيچ شاهدى كه دلالت كند بر اين كه يكى از اين غارها همان غارى باشد كه در قرآن ياد شده در دست نيست ، علاوه بر اينكه مصادر تاريخى اين دو غار آخرى را تكذيب مى كند، چون قصه اصحاب كهف على اى حال قصه اى است رومى و در تحت سلطه و سيطره روميان اتفاق افتاده ، و روميان حتى در بحبوحه قدرت و مجد و عظمتشان تا حدود قفقاز و اسكانديناوى تسلط نيافتند
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
داستان اصحاب كهف
أَمْ حَسِبْت أَنَّ أَصحَب الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ ءَايَتِنَا عجَباً(9) إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا ءَاتِنَا مِن لَّدُنك رَحْمَةً وَ هَيىْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشداً(10) فَضرَبْنَا عَلى ءَاذَانِهِمْ فى الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً(11) ثُمَّ بَعَثْنَهُمْ لِنَعْلَمَ أَى الحِْزْبَينِ أَحْصى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً(12) نحْنُ نَقُص عَلَيْك نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنهُمْ فِتْيَةٌ ءَامَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَهُمْ هُدًى (13) وَ رَبَطنَا عَلى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَب السمَوَتِ وَ الاَرْضِ لَن نَّدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلَهاً لَّقَدْ قُلْنَا إِذاً شططاً(14) هَؤُلاءِ قَوْمُنَا اتخَذُوا مِن دُونِهِ ءَالِهَةً لَّوْ لا يَأْتُونَ عَلَيْهِم بِسلْطنِ بَينٍ فَمَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلى اللَّهِ كَذِباً(15) وَ إِذِ اعْتزَلْتُمُوهُمْ وَ مَا يَعْبُدُونَ إِلا اللَّهَ فَأْوُا إِلى الْكَهْفِ يَنشرْ لَكمْ رَبُّكُم مِّن رَّحْمَتِهِ وَ يُهَيىْ لَكم مِّنْ أَمْرِكم مِّرْفَقاً(16) وَ تَرَى الشمْس إِذَا طلَعَت تَّزَوَرُ عَن كَهْفِهِمْ ذَات الْيَمِينِ وَ إِذَا غَرَبَت تَّقْرِضهُمْ ذَات الشمَالِ وَ هُمْ فى فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَلِك مِنْ ءَايَتِ اللَّهِ مَن يهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَن يُضلِلْ فَلَن تجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُّرْشِداً(17) وَ تحْسبهُمْ أَيْقَاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذَات الْيَمِينِ وَ ذَات الشمَالِ وَ كلْبُهُم بَسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ لَوِ اطلَعْت عَلَيهِمْ لَوَلَّيْت مِنْهُمْ فِرَاراً وَ لَمُلِئْت مِنهُمْ رُعْباً(18) وَ كذَلِك بَعَثْنَهُمْ لِيَتَساءَلُوا بَيْنهُمْ قَالَ قَائلٌ مِّنهُمْ كمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْض يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظرْ أَيهَا أَزْكى طعَاماً فَلْيَأْتِكم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَ لْيَتَلَطف وَ لا يُشعِرَنَّ بِكمْ أَحَداً(19) إِنهُمْ إِن يَظهَرُوا عَلَيْكمْ يَرْجُمُوكمْ أَوْ يُعِيدُوكمْ فى مِلَّتِهِمْ وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً(20) وَ كذَلِك أَعْثرْنَا عَلَيهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ وَ أَنَّ الساعَةَ لا رَيْب فِيهَا إِذْ يَتَنَزَعُونَ بَيْنهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيهِم بُنْيَناً رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيهِم مَّسجِداً(21) سيَقُولُونَ ثَلَثَةٌ رَّابِعُهُمْ كلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسةٌ سادِسهُمْ كلْبهُمْ رَجْمَا بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سبْعَةٌ وَ ثَامِنهُمْ كلْبهُمْ قُل رَّبى أَعْلَمُ بِعِدَّتهِم مَّا يَعْلَمُهُمْ إِلا قَلِيلٌ فَلا تُمَارِ فِيهِمْ إِلا مِرَاءً ظهِراً وَ لا تَستَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَداً(22) وَ لا تَقُولَنَّ لِشاى ءٍ إِنى فَاعِلٌ ذَلِك غَداً(23) إِلا أَن يَشاءَ اللَّهُ وَ اذْكُر رَّبَّك إِذَا نَسِيت وَ قُلْ عَسى أَن يهْدِيَنِ رَبى لاَقْرَب مِنْ هَذَا رَشداً(24) وَ لَبِثُوا فى كَهْفِهِمْ ثَلَث مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسعاً(25) قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْب السمَوَتِ وَ الاَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسمِعْ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَلىٍّ وَ لا يُشرِك فى حُكْمِهِ أَحَداً(26) 9. مگر پنداشته اى از ميان آيه هاى ما اهل كهف و رقيم شگفت انگيز بوده اند؟ 10. وقتى آن جوانان به غار رفتند و گفتند: پروردگارا، ما را از نزد خويش رحمتى عطا كن و براى ما در كارمان صوابى مهيا فرما. 11. پس در آن غار سالهاى معدود به خوابشان برديم . 12. آنگاه بيدارشان كرديم تا بدانيم كدام يك از دو دسته مدتى را كه درنگ كرده اند، بهتر مى شمارند. 13. ما داستانشان را براى تو حق مى خوانيم . ايشان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان داشتند و ما بر هدايتشان افزوديم . 14. و دلهايشان را قوى كرده بوديم كه به پا خاستند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است و ما هرگز جز او پروردگارى نمى خوانيم ، و گرنه باطلى گفته باشيم . 15. اينان ، قوم ما، كه غير خدا خدايان گرفته اند، چرا در مورد آنها دليلى روشنى نمى آورند؟ راستى ستمگرتر از آن كس كه دروغى درباره خدا ساخته باشد، كيست ؟ 16. اگر از آنها و از آن خدايان غير خدا را كه مى پرستند گوشه گيرى و دورى مى كنيد، پس سوى غار برويد تا پروردگارتان رحمت خويش را بر شما بگسترد و براى شما در كارتان گشايشى فراهم كند. 17. و خورشيد را بينى كه چون برآيد، از غارشان به طرف راست مايل شود و چون فرو رود، به جانب چپ بگردد. و ايشان در فراخنا و قسمت بلندى غارند. اين از آيه هاى خداست . هر كه را خدا هدايت كند، او هدايت يافته است و هر كه را خدا گمراه كند، ديگر دوستدار و دلسوز و رهبرى برايش نخواهى يافت . 18. چنان بودند كه بيدارشان پنداشتى ولى خفتگان بودند. به پهلوى چپ و راستشان همى گردانديم ، و سگشان بر آستانه دستهاى خويش را گشوده بود. اگر ايشان را مى ديدى ، به فرار از آنها روى مى گرداندى و از ترسشان آكنده مى شدى . 19. چنين بود كه بيدارشان كرديم تا از همديگر پرسش كنند. يكى از آنها گفت : چقدر خوابيديد؟ گفتند: روزى يا قسمتى از روز خوابيده ايم . گفتند: پروردگارتان بهتر داند كه چه مدت خواب بوده ايد. يكيتان را با اين پولتان به شهر بفرستيد تا بنگرد طعام كدام يكيشان پاكيزه تر است و خوردنيى از آنجا براى شما بياورد، و بايد سخت دقت كند كه كسى از كار شما آگاه نشود. 20. زيرا محققا اگر بر شما آگهى و ظفر يابند، شما را يا سنگسار خواهند كرد و يا به آيين خودشان بر مى گردانند، و هرگز روى رستگارى نخواهند ديد. 21. بدين سان كسانى را از آنها مطلع كرديم تا بدانند كه وعده خدا حق است و در رستاخيز ترديدى نيست . وقتى كه ميان خويش در كار آنها مناقشه مى كردند، گفتند: بر غار آنها بنايى بسازيد - پروردگار به كارشان داناتر است - و كسانى كه در مورد ايشان غلبه يافته بودند، گفتند: بر غار آنها عبادتگاهى خواهيم ساخت . 22. خواهند گفت : سه تن بودند، چهارميشان سگشان بود. و گويند پنج تن بودند، ششم آنها سگشان بوده . اما بدون دليل و در مثل رجم به غيب مى كنند. و گويند هفت تن بودند، هشتمى آنها سگشان بوده . بگو پروردگارم شمارشان را بهتر مى داند و جز اندكى شماره ايشان را ندانند. در مورد آنها مجادله مكن مگر مجادله اى بظاهر، و درباره ايشان از هيچ يك از اهل كتاب نظر مخواه . 23. درباره هيچ چيز مگو كه فردا چنين كنم ، 24. مگر آنكه خدا بخواهد. و چون دچار فراموشى شدى ، پروردگارت را ياد كن و بگو شايد پروردگارم مرا به چيزى كه به صواب نزديك تر از اين باشد، هدايت كند. 25. و در غارشان سيصد سال بسر بردند و نه سال بر آن افزودند. 26. بگو خدا بهتر داند چه مدت بسر بردند. دانستن غيب آسمانها و زمين خاص اوست ؛ چه ، او بينا و شنواست . جز او دوستى ندارند و هيچ كس را در فرمان دادن خود شريك نمى كند. (از سوره مباركه كهف ) داستان اصحاب كهف از نظر قرآن و تاريخ آنچه از قرآن كريم در خصوص اين داستان استفاده مى شود اين است كه پيامبر گرامى خود را مخاطب مى سازد كه ((با مردم درباره اين داستان مجادله مكن مگر مجادله اى ظاهرى و يا روشن )) و از احدى از ايشان حقيقت مطلب را مپرس . اصحاب كهف و رقيم جوانمردانى بودند كه در جامعه اى مشرك كه جز بتها را نمى پرستيدند، نشو و نما نمودند. چيزى نمى گذرد كه دين توحيد محرمانه در آن جامعه راه پيدا مى كند، و اين جوانمردان بدان ايمان مى آورند. مردم آنها را به باد انكار و اعتراض مى گيرند، و در مقام تشديد و تضييق بر ايشان و فتنه و عذاب آنان بر مى آيند، و بر عبادت بتها و ترك دين توحيد مجبورشان مى كنند. و هر كه به ملت آنان مى گرويد از او دست بر مى داشتند و هر كه بر دين توحيد و مخالفت كيش ايشان اصرار مى ورزيد او را به بدترين وجهى به قتل مى رساندند. قهرمانان اين داستان افرادى بودند كه با بصيرت به خدا ايمان آوردند، خدا هم هدايتشان را زيادتر كرد، و معرفت و حكمت بر آنان افاضه فرمود، و با آن نورى كه به ايشان داده بود پيش پايشان را روشن نمود، و ايمان را با دلهاى آنان گره زد، در نتيجه جز از خدا از هيچ چيز ديگرى باك نداشتند. و از آينده حساب شده اى كه هر كس ديگرى را به وحشت مى انداخت نهراسيدند، لذا آنچه صلاح خود ديدند بدون هيچ واهمه اى انجام دادند. آنان فكر كردند اگر در ميان اجتماع بمانند جز اين چاره اى نخواهند داشت كه با سيره اهل شهر سلوك نموده حتى يك كلمه از حق به زبان نياورند. و از اينكه مذهب شرك باطل است چيزى نگويند، و به شريعت حق نگروند. و تشخيص دادند كه بايد بر دين توحيد بمانند و عليه شرك قيام نموده از مردم كناره گيرى كنند، زيرا اگر چنين كنند و به غارى پناهنده شوند بالاخره خدا راه نجاتى پيش پايشان مى گذارد. با چنين يقينى قيام نموده در رد گفته هاى قوم و اقتراح و تحكمشان گفتند: ((ربنا رب السموات و الارض لن ندعو من دونه الها لقد قلنا اذا شططا هولاء قومنا اتخذو امن دونه الهة لو لا ياتون عليهم بسلطان بين فمن اظلم ممن افترى على اللّه كذبا)) آنگاه پيشنهاد پناه بردن به غار را پيش كشيده گفتند: ((و اذ اعتزلتموهم و ما يعبدون الا اللّه فاووا الى الكهف ينشر لكم ربكم من رحمتة و يهيى ء لكم من امركم مرفقا)). آنگاه داخل شده ، در گوشه اى از آن قرار گرفتند، در حالى كه سگشان دو دست خود را دم در غار گسترده بود. و چون به فراست فهميده بودند كه خدا نجاتشان خواهد داد اين چنين عرض كردند: ((بار الها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتى عطا فرما و براى ما وسيله رشد و هدايت كامل مهيا ساز)). پس خداوند دعايشان را مستجاب نمود و سالهايى چند خواب را بر آنها مسلط كرد، در حالى كه سگشان نيز همراهشان بود. ((آنها در غار سيصد سال و نه سال زيادتر درنگ كردند. و گردش آفتاب را چنان مشاهده كنى كه هنگام طلوع از سمت راست غار آنها بر كنار و هنگام غروب نيز از جانب چپ ايشان به دور مى گرديد و آنها كاملا از حرارت خورشيد در آسايش بودند و آنها را بيدار پنداشتى و حال آنكه در خواب بودند و ما آنها را به پهلوى راست و چپ مى گردانيديم و سگ آنها دو دست بر در آن غار گسترده داشت و اگر كسى بر حال ايشان مطلع مى شد از آنها مى گريخت و از هيبت و عظمت آنان بسيار هراسان مى گرديد. پس از آن روزگارى طولانى كه سيصد و نه سال باشد دو باره ايشان را سر جاى خودشان در غار زنده كرد تا بفهماند چگونه مى تواند از دشمنان محفوظشان بدارد، لاجرم همگى از خواب برخاسته به محضى كه چشمشان را باز كردند آفتاب را ديدند كه جايش تغيير كرده بود، مثلا اگر در هنگام خواب از فلان طرف غار مى تابيد حالا از طرف ديگرش مى تابد، البته اين در نظر ابتدائى بود كه هنوز از خستگى خواب اثرى در بدنها و ديدگان باقى بود. يكى از ايشان پرسيد: رفقا چقدر خواب يديد؟ گفتند: يك روز يا بعضى از يك روز. و اين را از همان عوض شدن جاى خورشيد حدس زدند. ترديدشان هم از اين جهت بود كه از عوض شدن تابش خورشيد نتوانستند يك طرف تعيين كنند. عده اى ديگر گفتند: ((ربكم اعلم بما لبثتم )) و سپس اضافه كرد ((فابعثوا احدكم بورقكم هذه الى المدينة فلينظر ايها ازكى طعاما فلياتكم برزق منه )) كه بسيار گرسنه ايد، ((و ليتلطف )) رعايت كنيد شخصى كه مى فرستيد در رفتن و برگشتن و خريدن طعام كمال لطف و احتياط را به خرج دهد كه احدى از سرنوشت شما خبردار نگردد، زيرا ((انهم ان يظهروا عليكم يرجموكم )) اگر بفهمند كجائيد سنگسارتان مى كنند ((او يعيدوكم فى ملتهم و لن تفلحوا اذا ابدا)). اين جريان آغاز صحنه اى است كه بايد به فهميدن مردم از سرنوشت آنان منتهى گردد، زيرا آن مردمى كه اين اصحاب كهف از ميان آنان گريخته به غار پناهنده شدند به كلى منقرض گشته اند و ديگر اثرى از آنان نيست . خودشان و ملك و ملتشان نابود شده ، و الان مردم ديگرى در اين شهر زندگى مى كنند كه دين توحيد دارند و سلطنت و قدرت توحيد بر قدرت ساير اديان برترى دارد. اهل توحيد و غير اهل توحيد با هم اختلافى به راه انداختند كه چگونه آن را توجيه كنند. اهل توحيد كه معتقد به معاد بودند ايمانشان به معاد محكم تر شد، و مشركين كه منكر معاد بودند با ديدن اين صحنه مشكل معاد برايشان حل شد، غرض خداى تعالى از برون انداختن راز اصحاب كهف هم همين بود. آرى ، وقتى فرستاده اصحاب كهف از ميان رفقايش بيرون آمد و داخل شهر شد تا به خيال خود از همشهرى هاى خود كه ديروز از ميان آنان بيرون شده بود غذائى بخرد شهر ديگرى ديد كه به كلى وضعش با شهر خودش متفاوت بود، و در همه عمرش چنين وضعى نديده بود، علاوه مردمى را هم كه ديد غير همشهرى هايش بودند. اوضاع و احوال نيز غير آن اوضاعى بود كه ديروز ديده بود. هر لحظه به حيرتش افزوده مى شود، تا آنكه جلو دكانى رفت تا طعامى بخرد پول خود را به او داد كه اين را به من طعام بده - و اين پول در اين شهر پول رايج سيصد سال قبل بود - گفتگو و مشاجره بين دكاندار و خريدار در گرفت و مردم جمع شدند، و هر لحظه قضيه ، روشن تر از پرده بيرون مى افتاد، و مى فهميدند كه اين جوان از مردم سيصد سال قبل بوده و يكى از همان گمشده هاى آن عصر است كه مردمى موحد بودند، و در جامعه مشرك زندگى مى كردند، و به خاطر حفظ ايمان خود از وطن خود هجرت و از مردم خود گوشه گيرى كردند، و در غارى رفته آنجابه خواب فرو رفتند، و گويا در اين روزها خدا بيدارشان كرده و الان منتظر آن شخصند كه برايشان طعام ببرد. قضيه در شهر منتشر شد جمعيت انبوهى جمع شده به طرف غار هجوم بردند. جوان را هم همراه خود برده در آنجا بقيه نفرات را به چشم خود ديدند، و فهميدند كه اين شخص راست مى گفته ، و اين قضيه معجزه اى بوده كه از ناحيه خدا صورت گرفته است . اصحاب كهف پس از بيدار شدنشان زياد زندگى نكردند، بلكه پس از كشف معجزه از دنيا رفتند و اينجا بود كه اختلاف بين مردم در گرفت ، موحدين با مشركين شهر به جدال برخاستند. مشركين گفتند: بايد بالاى غار ايشان بنيانى بسازيم و به اين مساءله كه چقدر خواب بوده اند كارى نداشته باشيم . و موحدين گفتند بالاى غارشان مسجدى مى سازيم . داستان از نظر غير مسلمانان بيشتر روايات و سندهاى تاريخى برآنند كه قصه اصحاب كهف در دوران فترت ما بين عيسى و رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلم ) اتفاق افتاده است ، به دليل اينكه اگر قبل از عهد مسيح بود قطعا در انجيل مى آمد و اگر قبل از دوران موسى (عليه السلام ) بود در تورات مى آمد، و حال آنكه مى بينيم يهود آن را معتبر نمى دانند. هر چند در تعدادى از روايات دارد كه قريش آن را از يهود تلقى كرده و گرفته اند. و ليكن مى دانيم يهود آن را از نصارى گرفته چون نصارى به آن اهتمام زيادى داشته آنچه كه از نصارى حكايت شده قريب المضمون با روايتى است كه ثعلبى در عرائس از ابن عباس نقل كرده . چيزى كه هست روايات نصارى در امورى با روايات مسلمين اختلاف دارد: اول اينكه مصادر سريانى داستان مى گويد: عدد اصحاب كهف هشت نفر بوده اند، و حال آنكه روايات مسلمين و مصادر يونانى و غربى داستان آنان را هفت نفر دانسته اند. دوم اينكه داستان اصحاب كهف در روايات ايشان از سگ ايشان هيچ اسمى نبرده است . سوم اينكه مدت مكث اصحاب كهف را در غار دويست سال و يا كمتر دانسته و حال آنكه معظم علماى اسلام آن را سيصد و نه سال يعنى همان رقمى كه از ظاهر قرآن برمى آيد دانسته اند. و علت اين اختلاف و تحديد مدت مكث آنان به دويست سال اين است كه گفته اند آن پادشاه جبار كه اين عده را مجبور به بت پرستى مى كرده و اينان از شر او فرار كرده اند اسمش دقيوس بوده كه در حدود سالهاى 249 - 251 م زندگى مى كرده ، و اين را هم مى دانيم كه اصحاب كهف به طورى كه گفته اند در سال 425 و يا سال 437 و يا 439 از خواب بيدار شده اند پس براى مدت لبث در كهف بيش از دويست سال يا كمتر باقى نمى ماند، و اولين كسى كه از مورخين ايشان اين مطالب را ذكر كرده به طورى كه گفته است جيمز ساروغى سريانى بوده كه متولد 451 م و متوفاى 521 م بوده و ديگران همه تاريخ خود را از او گرفته اند، و به زودى تتمه اى براى اين كلام از نظر خواننده خواهد گذشت
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
امام يازدهم ، حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام در سال 232 هجرى قمرى ، هشتم ربيع الثانى يا 24 ربيع الاول ، در مدينه منوره متولد شد. پدر گرامى ايشان امام على النقى (هادى ) عليه السلام و نام مادرشان را سليل يا حُدَيث نوشته اند. پس از شهادت امام دهم (ع ) در سال 254 هجرى ، امام حسن عسكرى (ع ) در سن بيست و دو سالگى عهده دار امر مقدس امامت گرديدند. دوران امامت ايشان يكسال با خلافت معتز و يكسال با خلافت مهتدى و چهار سال با خلافت معتمد خليفه عباسى مصادف بود. شيوه اين خلفاى ستمگر چون ديگر خلفاى عباسى ، كنترل و مراقبت شديد از امام حسن عسگرى (ع ) بود. امام يازدهم (ع ) نيز مانند پدر بزرگوار ايشان در سامرا تحت مراقبت شديد ماءموران و جاسوسان خليفه غاصب قرار داشت . و از آنجا كه آنان از طريق اخبار و روايات مى دانستند كه امام زمان ، مهدى موعود عجل اللّه تعالى فرجه الشريف از نسل امام حسن عسكرى (ع ) مى باشد، و اوست كه به اراده خداوند تمامى حكومتهاى ستمگر و فاسد و خودكامه را نابود خواهد نمود، شديدترين مراقبت و كنترل را اعمال مى كردند. خليفه در پى يافتن اطلاع از وجود مقدس فرزند امام حسن عسكرى (ع ) بود و حتى پس از شهادت امام حسن عسكرى (ع ) نيز به دنبال يافتن فرزند گرانقدر ايشان امام زمان (عج ) بود و خانه ايشان را بوسيله ماءموران تفتيش مى كردند. دوران امامت امام حسن عسكرى شش سال (از سال 254 تا 260 هجرى قمرى ) به طول انجاميد. به دنبال مراقبت دشمنان اسلام براى جلوگيرى از تولد امام مهدى (ع ) كه شنيده بودند فرزند ايشان است و روزى قيام كرده و دشمنان اسلام را نابود خواهد كرد، محل زندگى ايشان را در عسكر (لشكرگاه ) قرار داده بودند ، و به همين جهت لقب عسكرى به ايشان داده شد. امام يازدهم (ع ) هشتم ربيع الاول 260 هجرى به دسيسه معتمد عباسى در شهر سامرا و در سن 28 سالگى به شهادت رسيدند. مرقد شريف ايشان در شهر سامرا قرار دارد.
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
امام دهم ، حضرت امام على النقى (هادى ) عليه السلام در نيمه ماه ذى الحجه الحرام سال 212 هجرى قمرى در مدينه منوره ديده به جهان گشود. پدر گرامى ايشان امام محمد تقى (جواد) عليه السلام است و نام مادر گراميشان را سَمانَه نوشته اند. دوران امامت آن حضرت سى و سه سال (از سال 220 هجرى تا 254 هجرى ) به طول انجاميد. امام دهم (ع ) در طول عمر شريف خود با شش خليفه عباسى معاصر بودند. كه اولين آنها معتصم و آخرين آنها ((معتز)) خليفه عباسى بود. در دوران امامت ايشان مراقبت و كنترل و خفقان و فشار حكومت به حدى بود كه امام دهم را در شهر سامرا كه براى خلفاى عباسى عنوان يك پادگان نظامى را داشت سكونت داده بودند. و هر گونه ارتباط و ملاقات با ايشان را توسط ماءموران و جاسوسان خود زير نظر داشتند. متوكل خليفه غاصب عباسى هنگامى كه در سال 232 هجرى خلافت را غصب كرد از آنجا كه وحشت زيادى از شيعيان داشت امام هادى عليه السلام را از مدينه به سامرا آورد. و عليرغم اينكه امام هادى (ع ) را در پادگان نظامى و زير نظر ماءموران و جاسوسان خود قرار داده بود، باز شبانه افراد ديگرى را براى بازرسى به خانه امام مى فرستاد. متوكل بارها دستور داد تا قبر مطهر امام حسين عليه السلام را خراب كنند و مردم را از زيارت آن مرقد مطهر باز دارند. در چنين شرايط سختى بود كه امام هادى (ع ) به رهبرى و هدايت شيعيان و پاسدارى از حريم دين خدا مى پرداختند. پس از متوكل ، منتصر و مستعين ، خلافت را غصب كردند و سپس معتز فرزند متوكل در سال 252 خلافت را اشغال كرد. در سوم رجب سال 254 هجرى قمرى سرانجام امام هادى (ع ) را مسموم كرده و به شهادت رسانيد. امام هادى (ع ) در سن چهل و دو سالگى در شهر سامرا به شهادت رسيد. مرقد مطهر آن حضرت در شهر سامرا قرار دارد.
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
امام نهم ، امام محمد تقى (امام جواد) عليه السلام در 10 رجب سال 195 هجرى در مدينه منوره ديده به جهان گشود. پدر گرامى ايشان امام رضا عليه السلام و نام مادر ايشان را خَيزُران يا سَبيكه نوشته اند.
امام جواد(ع ) پس از شهادت پدر بزرگوارش عهده دار امر مقدس امامت گرديد. دوران امامت خويش با دو خليفه عباسى يعنى ماءمون و معتصم معاصر بود. امام جواد(ع ) در سن 9 سالگى به امر خداوند عهده دار مقام والاى امامت شدند و از همان آغاز از سوى ماءمون خليفه عباسى و سپس معتصم ، تحت مراقبت شديد قرار داشتند. آنان براى زير نظر داشتن امام (ع ) ايشان را از مدينه به بغداد آوردند. و ماءمون براى جلب قلوب شيعيان دختر خود امّالفضل را به همسرى امام جواد(ع ) درآورد. اما همواره از گسترش موقعيت روز افزون امام جواد (ع ) و مقام علمى و معنوى ايشان در جامعه اسلامى بيمناك بود. و براى كم رنگ جلوه دادن موقعيت امام جواد(ع ) به تشكيل مجالس مختلف و با حضور دانشمندان و علماء و طرح سوالات گوناگون مبادرت مى ورزيد. اما هر بار با پاسخهاى روشن و مستدل و قانع كننده امام جواد(ع ) روبرو مى شد كه اعجاب و شگفتى همگان را نسبت به مقام علمى و معنوى امام (ع ) برمى انگيخت . ماءمون در سال 218 هجرى مرد و پس از وى معتصم مقام خلافت را غصب كرد. امام جواد(ع ) كه به مدينه آمده بودند، از سوى معتصم به اجبار به بغداد آورده شدند. معتصم كه وجود مبارك امام جواد(ع ) را براى حكومت خود خطرى بزرگ احساس مى كرد به وسيله همسر ايشان يعنى امّالفضل دختر ماءمون ، امام جواد(ع ) را مسموم كرده و به شهادت رسانيد. امام جواد(ع ) در آخر ذى العقده سال 220 هجرى قمرى و در سن بيست و پنج سالگى با دسيسه معتصم خليفه عباسى به شهادت رسيد. و در كنار قبر مطهر جد بزرگوارش موسى بن جعفر(ع ) به خاك سپرده شد. مرقد مطهر ايشان در شهر كاظمين عراق قرار دارد.
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
امام نهم ، امام محمد تقى (امام جواد) عليه السلام در 10 رجب سال 195 هجرى در مدينه منوره ديده به جهان گشود. پدر گرامى ايشان امام رضا عليه السلام و نام مادر ايشان را خَيزُران يا سَبيكه نوشته اند.
امام جواد(ع ) پس از شهادت پدر بزرگوارش عهده دار امر مقدس امامت گرديد. دوران امامت خويش با دو خليفه عباسى يعنى ماءمون و معتصم معاصر بود. امام جواد(ع ) در سن 9 سالگى به امر خداوند عهده دار مقام والاى امامت شدند و از همان آغاز از سوى ماءمون خليفه عباسى و سپس معتصم ، تحت مراقبت شديد قرار داشتند. آنان براى زير نظر داشتن امام (ع ) ايشان را از مدينه به بغداد آوردند. و ماءمون براى جلب قلوب شيعيان دختر خود امّالفضل را به همسرى امام جواد(ع ) درآورد. اما همواره از گسترش موقعيت روز افزون امام جواد (ع ) و مقام علمى و معنوى ايشان در جامعه اسلامى بيمناك بود. و براى كم رنگ جلوه دادن موقعيت امام جواد(ع ) به تشكيل مجالس مختلف و با حضور دانشمندان و علماء و طرح سوالات گوناگون مبادرت مى ورزيد. اما هر بار با پاسخهاى روشن و مستدل و قانع كننده امام جواد(ع ) روبرو مى شد كه اعجاب و شگفتى همگان را نسبت به مقام علمى و معنوى امام (ع ) برمى انگيخت . ماءمون در سال 218 هجرى مرد و پس از وى معتصم مقام خلافت را غصب كرد. امام جواد(ع ) كه به مدينه آمده بودند، از سوى معتصم به اجبار به بغداد آورده شدند. معتصم كه وجود مبارك امام جواد(ع ) را براى حكومت خود خطرى بزرگ احساس مى كرد به وسيله همسر ايشان يعنى امّالفضل دختر ماءمون ، امام جواد(ع ) را مسموم كرده و به شهادت رسانيد. امام جواد(ع ) در آخر ذى العقده سال 220 هجرى قمرى و در سن بيست و پنج سالگى با دسيسه معتصم خليفه عباسى به شهادت رسيد. و در كنار قبر مطهر جد بزرگوارش موسى بن جعفر(ع ) به خاك سپرده شد. مرقد مطهر ايشان در شهر كاظمين عراق قرار دارد.
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
امام هشتم ، على بن موسى الرضا عليه السلام در يازدهم ماه ذى القعده سال 148 هجرى قمرى در مدينه منوره متولد شد. پدر گرامى ايشان امام موسى بن جعفر(ع ) و نام مادرشان را نجمه نوشته اند. امام رضا عليه السلام پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد، در سن سى و پنج سالگى عهده دار امر مقدس امامت گرديد. مدت امامت آن حضرت بيست سال به طول انجاميد. از اين مدت ده سال معاصر هارون الرشيد، پنج سال معاصر پسر هارون محمد امين و پنج سال ديگر معاصر ماءمون پسر ديگر هارون بود. خلفاى عباسى كه همچون حكام ستمگر و خونريز اموى همواره از نفوذ و شخصيت الهى و معنوى ائمه معصومين عليهم السلام بيمناك بودند و از موقعيت و محبوبيت آنان در جامعه اسلامى آگاهى داشتند به شيوه هاى مختلف تلاش مى كردند كه مانع ارتباط و ملاقات مردم با آنان شوند.
به همين منظور ائمه معصومين عليهم السلام چه در حكومت اموى و چه در زمان تسلط عباسيان به شدت تحت نظر و مراقبت شديد ماءموران و جاسوسان حكومتى بودند و خلفا تلاش مى كردند از كوچكترين حركت و ملاقات و فعاليت آنان با خبر شوند. حمله هاى شبانه ماءموران خليفه به خانه امام صادق عليه السلام و تبعيد و زندانى كردن امام هفتم عليه السلام نمونه هاى بارزى از وحشت دستگاه حكومت عباسى از مقام و موقعيت و محبوبيت و نفوذ ائمه معصومين (ع ) در جامعه اسلامى مى باشد. پنج سال آخر دوران امامت ، امام هشتم عليه السلام مصادف با حكومت ماءمون خليفه عباسى بود. ماءمون كه همواره از قدرت شيعيان در جامعه اسلامى بيمناك بود و از مقام و موقعيت امام رضا عليه السلام در ميان آنان به خوبى آگاهى داشت براى جلب نظر شيعيان و پيروان امام رضا(ع ) و با هدف ايجاد محدوديت و زير نظر داشتن ايشان ، آن حضرت را از مدينه به مرو (خراسان ) آورد. او ابتدا پذيرفتن خلافت را به امام (ع ) پيشنهاد نمود و هنگامى كه با امتناع امام عليه السلام روبرو شد با اصرار تواءم با تهديد، ولايت عهدى را به ايشان پيشنهاد كرد كه امام عليه السلام نيز با تهديد ماءمون بالاجبار ولايت عهدى ماءمون را با شرايطى از جمله اينكه هيچگونه دخالتى در امور اجرايى نداشته باشد، پذيرفت . مقام و موقعيت روزافزون امام عليه السلام در جامعه اسلامى نفوذ معنوى و روحانى ايشان و معرفى سنت نبوى ، به ويژه در جريان برگزارى نماز عيد فطر، كه امام (ع ) به روش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم براى اقامه كردن آن از خانه خارج شدند هراس و دلهره ماءمون را دوچندان نمود. او كه با پيشنهاد ولايت عهدى به امام رضا(ع ) به هدف و مقصود خود كه همانا همراه كردن امام (ع ) با خود بود نرسيده بود، تصميم گرفت به هر شيوه ممكن امام (ع ) را به شهادت برساند. لذا امام رضا عليه السلام را با شيوه اى خاص و به صورت پنهانى مسموم و ايشان را به شهادت رسانيد. امام هشتم (ع ) در آخر صفر سال 203 هجرى قمرى در سن 55 سالگى به دست ماءمون به شهادت رسيد. مرقد مطهر آن حضرت در مشهد مقدس قرار دارد و قبله گاه شيفتگان مقام امامت و ولايت است .
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
امام هفتم موسى بن جعفر عليه السلام در هفتم ماه صفر سال 108 هجرى قمرى در روستاى ابواء (بين مكه و مدينه ) متولد شد. پدر گرامى ايشان امام جعفر صادق عليه السلام و نام مادرايشان راحميده نوشته اند. امام هفتم ، پس از شهادت امام صادق (ع ) عهده دار امر امامت گرديد. دوران امامت امام هفتم ، موسى بن جعفر(ع )حدود 35 سال (از سال 148 هجرى تا 183 هجرى ) بود. دوران امامت امام هفتم با خلفايى چون منصور دوانيقى ، مهدى عباسى ، هادى عباسى و هارون الرشيد مصادف بود و بيش از بيست و سه سال از دوران امامت ايشان در زمان هارون الرشيد سپرى گرديد.
منصور دوانيقى پس از به شهادت رسانيدن امام ششم ، به فرماندار مدينه به نام محمد بن سليمان نامه نوشت و فرمان داد كه اگر جعفر بن محمد شخصى را جانشين خود قرار داده است او را احضار نمايد و گردن بزند. فرماندار مدينه در جواب نامه منصور چنين نوشت كه جعفر بن محمد در وصيتنامه رسمى خود پنج نفر را وصى و جانشين خود قرار داده است و آنها عبارتند از: منصور دوانيقى ، محمد بن سليمان فرماندار مدينه ، عبداللّه بن جعفر، موسى بن جعفر (امام هفتم )، و حميده همسر خود. امام صادق (ع ) با تنظيم اين وصيت نامه از قتل امام هفتم امام موسى بن جعفر جلوگيرى نمود. امام هفتم (ع ) در سن بيست سالگى ، و در چنين شرايط سخت و خفقان آور، عهده دار امر امامت گرديد. در دوران امامت ايشان شرايط سياسى و اجتماعى ، و فشار حكام ستمگر و فاسد به حدى بود كه ياران و شاگردان امام قادر نبودند نام ايشان را به طور آشكار بيان كنند و هنگام نقل از امام (ع ) ايشان را با نامهاى ابوابراهيم ، عبدصالح ، عالم ، صابر و امين نام مى بردند. در چنين شرايطى بود كه امام هفتم (ع ) به پاسدارى و ترويج دين خدا و تربيت شاگردان پرداختند. اواخر دوران امامت امام هفتم (ع ) با حكومت هارون الرشيد خليفه عباسى مصادف بود. هارون كه همواره از قيام شيعيان بيمناك بود و وجود مقدس امام (ع ) را براى حكومت خود خطرى بزرگ مى دانست ابتدا امام را زندانى و سپس ايشان را از يك زندان به زندان ديگر منتقل مى نمود. و سرانجام آن بزرگوار بوسيله سندى بن شاهك ، در زندان ، مسموم و به شهادت رسانيد. امام هفتم عليه السلام در 25 رجب سال 183 هجرى قمرى در زندان هارون در بغداد و در سن 55 سالگى به شهادت رسيد. مرقد شريف اين امام بزرگوار در شهر كاظمين نزديك بغداد قرار دارد.
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
امام جعفر صادق عليه السلام در هفدهم ماه ربيع الاول سال 83 هجرى در مدينه منوره ديده به جهان گشود. پدر بزرگوار ايشان امام محمد باقر(ع ) و مادر گرامى اش ام فروه مى باشد. امام صادق (ع ) پس از شهادت امام محمد باقر(ع ) عهده دار امر مقدس امامت شد. دوران امامت ايشان سى و چهار سال يعنى از سال 114 هجرى تا 148 هجرى بود. امام صادق (ع ) در دوران امامت خود با خلفاى بنى اميه و بنى عباس معاصر بود. زيرا در زمان ايشان بود كه حكومت بنى اميه سرنگون شده و امويان جاى خود را به عباسيان دادند.
امام صادق (ع ) حدود 50 سال از عمر شريف خود را در حكومت بنى اميه گذراند و بقيه عمر مباركش در دوران حكومت بنى عباس سپرى شد. دوران تغيير حكومت از بنى اميه به فرزندان عباس ، و نزاع ميان بنى اميه و بنى عباس بر سر حكومت شرايط مناسب را پديد آورد تا امام صادق عليه السلام به ترويج و نشر علوم و آثار اسلامى بپردازد و با تربيت شاگردانى عالم و دانشمند و فقيه ، زمينه گسترش علوم اسلامى را در اقصى نقاط جهان فراهم آورد. به طورى كه تربيت يافتگان دانشگاه بزرگ امام صادق عليه السلام را حدود چهار هزار نفر ذكر كرده اند كه در علوم مختلف اعم از فقه ، حديث ، تفسير، كلام علوم طبيعى و غيره از مجلس درس امام ششم (ع )، كسب علم و دانش نموده اند. از جمله هزاران شاگرد امام صادق (ع ) جابربن حيان را مى توان نام برد كه پدر علم شيمى به شمار مى رود. امام صادق (ع ) در دوران امامت خود عليرغم فشارها و تنگناهايى كه همواره حكام اموى و سپس بنى عباس و به ويژه منصور دوانيقى ايجاد مى نمود در راه پاسدارى از دين خدا از پاى ننشست و به گسترش و بسط علوم الهى در زمينه هاى گوناگون پرداخت ، و ذخائر ارزشمند و گرانقدرى را براى بشريت به يادگار گذارد. امام صادق عليه السلام محبوب ترين شخصيت جامعه اسلامى بودند و شخصيت روحانى و معنوى و علمى ايشان ، منصور دوانيقى خليفه عباسى را بر آن داشت كه به هر وسيله ممكن آن حضرت را به شهادت برساند. لذا در 25 شوال سال 148 هجرى قمرى و در سن 65 سالگى امام ششم عليه السلام به دستور منصور دوانيقى به شهادت رسيد. مرقد شريف امام صادق عليه السلام در قبرستان بقيع قرار دارد.
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
امام پنجم ، امام محمد باقر(ع ) در سال 57 هجرى اول رجب يا سوم صفر در مدينه ديده به جهان گشود. پدر بزرگوار ايشان ، امام زين العابدين (ع ) و مادر گرامى او فاطمه فرزند امام حسن مجتبى (ع ) است . امام باقر(ع ) هنگام وفات پدر بزرگوارش 38 سال داشت كه عهده دار امر امامت گرديد. دوران امامت امام پنجم نوزده سال به طول انجاميد. امام در اين دوران مقدمات تاءسيس يك دانشگاه بزرگ اسلامى را پى ريزى كرد، و در آن دوران خفقان به نشر و گسترش احاديث نبوى و معارف بلند اسلامى مبادرت ورزيد دوران امامت امام باقر(ع ) مصادف با پنج خليفه اموى به نامهاى وليد بن عبدالملك ، سليمان بن عبدالملك ، عمر بن عبدالعزيز، يزيد بن عبدالملك و هشام بن عبدالملك بود. هشام كه از مقام و محبوبيت امام باقر(ع ) در بين مردم بيمناك بود به وسيله ماءمورين خود امام را مسموم نموده و به شهادت رسانيد.
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
امام چهارم ، امام زين العابدين (ع ) در سال 38 هجرى در مدينه منوره ديده به جهان گشود. پدر بزرگوارش امام حسين (ع ) و مادر گراميش شهربانو دختر يزدگرد سوم است . امام سجاد(ع ) حدود سه سال از خلافت على عليه السلام را درك كرد. به جهت انتساب به عرب و عجم به ((ابن اليرتين )) ملقب شد.
امام چهارم (ع ) در كربلا حضور داشت اما به اراده خداوند از گزند دشمنان محفوظ ماند و به همراه اسيران از كوفه به شام منتقل شد. امام چهارم كه پس از شهادت امام حسين (ع ) عهده دار امر امامت گرديد. در كوفه و شام به افشاى حكومت فاسد اموى و معرفى دين خدا پرداخت . در مجلس عبيداللّه بن زياد هنگامى كه به قتل تهديد گرديد، فرمود: (( آيا مرا از كشته شدن مى ترسانى در حاليكه نمى دانى كه كشته شدن براى ما يك افتخار است و شهادت براى ما كرامت و فضيلت است )) خطابه بيدار كننده و شور انگيز امام سجاد(ع ) در مسجد شهر شام چنان مردم را منقلب نمود كه يزيد به وحشت افتاد. بكائين (بسيار گريه كنندكان ) را چهار نفر نوشته اند: آدم ، يعقوب ، يوسف و امام سجاد كه دائما بر مظلوميت پدر خود سيدالشهدا مى گريست . امام چهارم كه پس از شهادت امام حسين (ع ) عهده دار امر امامت گرديد. امام سجاد (ع ) پس از بازگشت از شام به مدينه ، عليرغم محدوديت هايى كه حكومت فاسد بنى اميه براى ايشان ايجاد نمود حدود صد و هفتاد شاگرد برجسته را تربيت كرد كه از جمله آنان سعيد بن مسيب ، سعيد بن بير، محمد بن جبير، مير يحيى بن ام طويل ، ابوخالد كابلى و ابو حمزه ثمالى را مى توان نام برد. دوران امامت امام چهارم حدود سال (از سال 61 ه تا 95 ه) بود كه اواخر زمان حيات امام چهارم (ع ) مصادف با حكومت عبد الملك بن مروان بود. صحيفه سجاديه مجموعه دعاهايى است كه از امام چهارم (ع ) به يادگار مانده است . كتاب شريف صحيفه سجاديه شامل 40 دعا مى باشد. و امام (ع ) در قالب دعا به بيان جهان بينى و خداشناسى و انسان شناسى و مسائل سياسى و اجتماعى و اخلاقى و عرفانى پرداخته و با زيباترين مضامين انسانها را با معارف بلند اسلامى آشنا مى نمايد. و عاقبت بنا بر مشهور در 25 محرم و به قولى 12 محرم سال 95 هجرى به دسيسه هشام پسر عبد الملك مروان و در سن 57 سالگى به شهادت رسيد. مرقد مطهرش در قبرستان بقيع قرار دارد
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
امام دوازدهم ، حضرت مهدى عجل اللّه تعالى فرجه الشريف در نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى ، روز جمعه هنگام طلوع فجر در سامرا ديده به جهان گشود. پدر بزرگوار ايشان امام حسن عسكرى (ع ) و نام مادر گرامى اش نرجس (ع ) مى باشد. در بيان اوصاف ايشان در روايات چنين آمده است : المهدى طاووس اهل الجنه وجهه كالكوكب الدرى ، اللون لون عربىّ و جسمه جسم اسرائيلىّ
امام زمان (عج ) پس از شهادت پدر بزرگوارش در سال 260 هجرى عهده دار امر مقدس امامت شد. به امر خداوند از همان آغاز دوران امامت ، نخستين غيبت امام زمان (ع ) به نام غيبت صغرى آغاز گرديد. غيبت صغرى تقريبا هفتاد سال به طول انجاميد و از سال 260 تا 329 هجرى ادامه يافت . پس از آن غيبت كبرى آغاز شد و هر زمان كه خداوند اراده كند امام زمان (ع ) ظهور نموده و جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد. در دوران غيبت صغرى ، شيعيان و پيروان امام زمان (عج ) از طريق (نواب خاص ) آن حضرت با ايشان تماس داشتند و پاسخ سوالات و مسائل خود را دريافت مى كردند. نواب خاص امام زمان (ع ) در زمان غيبت صغرى به ترتيب عبارت بودند از: 1- عثمان بن سعيد عَمرى ، كه در سال 265 هجرى وفات نمود. 2- محمد بن عثمان عَمرى كه در سال 305 وفات نمود. - ابوالقاسم حسين بن روح نوبتى كه در سال 326 وفات نمود. 4- على بن محمد سَمَرى كه در سال 329 هجرى رحلت نمود. با وفات على بن محمد سَمَرى ، غيبت كبرى آغاز گرديد و باب نيابت خاصه بسته و نيابت عامه آن حضرت آغاز شد. نواب عام امام زمان (عج ) كه همانا مراجع تقليد مى باشند پاسدار دين خدا و پاسخگوى سوالات و پرسشهاى مردم مى باشند.
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
امام حسين (ع ) در سوم شعبان سال چهارم هجرى در مدينه ديده به جهان گشود. پدر بزرگوارش على عليه السلام و مادر گرامى اش فاطمه زهرا(س ) مى باشد. امام حسين (ع ) حدود شش سال از دوران كودكى را در زمان حيات پر بركت رسول خدا (ص ) سپرى نمود. او شجاعترين امت حضرت محمد (ص ) بود و شجاعت حضرت محمد (ص ) و حضرت على (ع ) در ايشان جمع بود.
خداوند در تربت ايشان شفا، و در داخل حرم امام حسين (ع ) استجابت دعا را قرار داده است . پيامبر (ص ) در حقش فرمود: احب اللّه مَن احب حسينا يعنى : خداوند دوست ميدارد كسى را كه حسين را دوست بدارد. پيامبر(ص ) در حق او و برادر گرامى اش امام حسن (ع ) فرمود: دو فرزند من حسن و حسين پيشوايان امت مى باشند خواه زمام امور به دست بگيرند و يا نگيرند. پس از شهادت امام حسن (ع ) در سال 50 هجرى ، امام حسين (ع ) عهده دار امر امامت گرديد. معاويه پس از بيست سال حكومت ظالمانه و قتل و كشتار شيعيان به ويژه ، در سال 60 هجرى مرد و بر خلاف قرارداد صلح با امام حسن (ع )، پسرش يزيد را به جاى خود قرار داد. يزيد فردى فاسد و شرابخوار و مخالف با اسلام بود. او علنا مقدسات اسلامى را زير پا مى گذاشت و آشكارا شراب مى خورد. امام حسين عليه السلام از همان آغاز كار با او به مخالفت برخاست . يزيد نامه اى به حاكم مدينه نوشت و به او دستور داد كه از امام حسين (ع ) براى يزيد بيعت بگيرد و اگر حاضر نشد او را به قتل برساند. امام (ع ) كه حاضر به بيعت كردن با يزيد نبود با خانواده خود از مدينه به مكه رفتند. در اين هنگام مردم كوفه كه از مرگ معاويه با خبر شده بودند نامه هاى زيادى براى امام حسين (ع ) نوشتند و از او خواستند تا به عراق و كوفه بيايد. امام حسين (ع ) نيز مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد. ابتدا هزاران نفر از مردم كوفه با مسلم بن عقيل همراه شدند. اما با ورود عبيداللّه بن زياد كه از طرف يزيد به حكومت كوفه گمارده شده بود و بسيار حيله گر و بى رحم بود، مردم كوفه فريب اقدامات او را خورده و پيمان شكنى كردند و مسلم را تنها گذاشتند. در نتيجه عبيداللّه ، مسلم بن عقيل را دستگير نموده و به شهادت رسانيد. هنگامى كه در ابتدا مردم كوفه با مسلم بيعت كردند، مسلم نامه اى به امام حسين (ع ) نوشت و به ايشان اطلاع داد كه به كوفه بيايد. امام حسين (ع ) با خانواده و ياران خود به طرف كوفه حركت كرد و در نزديكى كوفه بود كه خبر پيمان شكنى مردم كوفه و شهادت مسلم را آوردند. عبيداللّه بن زياد كه با شهادت مسلم بر اوضاع كوفه تسلط پيدا كرده بود حر بن يزيد رياحى را براى زير نظر گرفتن امام حسين (ع ) و همراهانش فرستاد. و سپس عمر بن سعد را با سى هزار نفر به كربلا اعزام نمود. او به عمر بن سعد وعده داده بود كه اگر امام حسين (ع ) را به شهادت برساند او را حاكم رى خواهد كرد. عمر بن سعد كه به طمع حكومت رى به كربلا آمده بود از هيچ ستمى فروگذار نكرد. دستور داد امام حسين (ع ) و يارانش را محاصره كنند و آب را بر روى آنان ببندند. ياران امام حسين (ع ) كه از شجاع ترين افراد بودند روز دهم محرم (عاشورا) در حالى كه بيش از 72 تن نبودند يكى پس از ديگرى در دفاع از امام زمان خود يعنى امام حسين (ع ) با عزت و آزادگى به شهادت رسيدند. حر بن يزيد رياحى نيز كه ستمگرى سپاه عمر سعد و حقانيت امام حسين (ع ) را مشاهده كرد به سپاه امام پيوست و به شهادت رسيد. واقعه كربلا گرچه از نظر زمان كوتاه بود و تنها يكروز از صبح تا عصر به طول انجاميد اما لحظه لحظه آن درس شهامت و ايثار و فدا كارى ، ايمان و اعتقاد و اخلاص بود. واقعه كربلا دانشگاهى است كه از طفل شيرخوار تا پيرمرد محاسن سفيدش به بشريت درس آزادگى مى آموزد. خون هاى مطهر امام حسين (ع ) و يارانش به اسلام حيات تازه بخشيد و زمينه سرنگون شدن دودمان فاسد اموى را فراهم آورد. امام حسين عليه السلام روز دهم محرم سال 61 هجرى ، در سن 57 سالگى در كربلا به شهادت رسيد. مرقد ايشان و برادر فداكارش اباالفضل و فرزندان و يارانش در شهر كربلا در عراق قرار دارد.
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
امام حسن (ع )در نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت در شهر مدينه ديده به جهان گشود. پدر گرامى اش امام على عليه السلام و مادرش فاطمه زهرا (س ) دختر گرامى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم بود. شخصى بنام براء نقل مى كند كه : پيامبر (ص ) را ديدم در حاليكه امام حسن روى دوش آن حضرت بود مى فرمود : اللهمَ اِنّى احبه فَاحبه خدايا من دوستش مى دارم پس او را دوست بدار.
امام حسن (ع ) بيش از شش سال از دوران كودكى را در زمان حيات پيامبر گرامى سپرى نمود. تقريبا هفت ساله بود كه پيامبر(ص ) دنيا را وداع نمود و مدت كوتاهى پس از آن مادر گراميش فاطمه زهرا(س ) نيز ديده از جهان فرو بست . امام حسن (ع ) فرد شجاع و با شهامتى بود. در جنگهاى جمل و صفين حضور داشت و در كنار پدر به نبرد با سپاه دشمن پرداخت . پس از شهادت امام على (ع ) در سال چهلم هجرى ، عهده دار امر مقدس امامت گرديد. مردم كوفه گروه گروه با ايشان بيعت كردند. امام حسن (ع ) در اولين روزهاى خلافت خود، نامه اى به معاويه نوشت و او را از سركشى منع فرمود. اما معاويه لشكرى فراهم كرد و آماده جنگ شد. امام حسن (ع ) كه چنين ديد مردم را در مسجد جمع كرد و دستور به آمادگى سپاه داد. اما تعداد كمى از مردم در اردوگاه ((نيله )) گرد آمدند. امام (ع ) براى بار دوم به كوفه بازگشت و مردم را تشويق به جهاد نمود، اين بار تعداد بيشترى به اردوگاه آمدند. سپس سپاهى را به فرماندهى عبيداللّه بن عباس به مقابله با معاويه فرستاد. اما معاويه با دادن وعده و پرداخت پول بسيار، عبيداللّه بن عباس را به طرف خود جلب كرد و تعدادى از سپاهيان را موافق خود نمود. او با دادن شعار صلح طلبى ، موجب اختلاف در ميان سپاهيان امام حسن (ع ) شد، به طورى كه بعضى از آنان كه راحت طلب بودند و كسانى كه فريب حيله گرى هاى معاويه را آوردند به امام (ع ) اصرار مى كردند كه با معاويه صلح كند. تنها گروهى اندك از ياران امام حسن (ع ) باقى مانده بودند. در چنين شرايطى بود كه امام حسن (ع ) براى حفظ اسلام و نيروهاى وفادار و مؤ من و معتقد، و افشاى حيله گرى هاى معاويه و آشكار ساختن ماهيت پليد او با وى صلح كرد. اما معاويه خيلى زود حيله گرى نمود و به مفاد صلحنامه و قرارداد عمل نكرد. يكى از مفاد قرارداد اين بود كه پس از در گذشت معاويه خلافت از آن حسن بن على (ع ) باشد و اگر حادثه اى براى او پيش بيايد، خلافت از آن حسين بن على (ع ) باشد و معاويه حق ندارد براى خود جانشينى معين كند. اما معاويه بعد از خود يزيد فاسد را به خلافت گمارد و زمينه وقوع حادثه جانگداز كربلا و شهادت امام حسين (ع ) و فرزندان و ياران او را فراهم آورد. معاويه كه وجود مطهر امام حسن (ع ) را همواره براى خود خطرناك مى ديد،تصميم گرفت كه امام را به شهادت برساند. در نتيجه بوسيله ((جعده )) همسر امام حسن (ع ) و با پول و وعده هايى كه به او داد به هدف خود رسيد و امام حسن (ع ) را مسموم نموده و به شهادت رسانيد. معاويه به جعده وعده داده بود كه در صورت به قتل رساندن امام حسن (ع ) او را به همسرى فرزندش يزيد درآورد. امام حسن (ع ) در 28 صفر سال 50 هجرى قمرى و به قولى 7 صفر در سن 47 سالگى به شهادت رسيد. پيكر مطهر ايشان را در قبرستان بقيع به خاك سپردند. دوران امامت امام حسن (ع ) حدود ده سال (از سال 40 ه تا 50 ه) و دوران خلافت امام (ع ) حدود شش تا نه ماه بود.
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
مشهور اين است حضرت فاطمه سلام اللّه عليها در سال پنجم بعثت و در روز بيستم جمادى الاخر در شهر مكه متولد شد.
دوران كودكى آن حضرت با اوج سختگيرى و فشارهاى گوناگون مشركين نسبت به مسلمانان مصادف بود. پس از هجرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از مكه به مدينه ، حضرت فاطمه (س ) به همراه فاطمه بنت اسد مادر گرامى على (ع ) و فاطمه دختر عموى رسول خدا و عده اى ديگر، با همراهى على (ع ) به مدينه هجرت فرمود. در مدينه بود كه ازدواج مقدس و مبارك حضرت على (ع ) با فاطمه (س ) به وقوع پيوست . ثمره اين پيوند الهى حسن و حسين (ع ) سيد جوانان اهل بهشت و حضرت زينب كبرى و زينب صغرى (ام كلثوم ) بود. مراسم ازدواج على (ع ) و فاطمه (س ) را روز اول يا ششم ذى الحجه سال دوم يا سوم هجرى نوشته اند. رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: فاطمه عليهاالسلام از بهترين زنان بهشت است و نيز فرمود: خداوند به غضب تو (فاطمه ) غضب مى كند و به خشنودى تو خشنود مى گردد. و نيز فرمود: فاطمه پاره تن من است . اذيت او، اذيت من و خشنودى او خشنودى من است . و نيز فرمود: خدا، من و على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام ) را از يك نور آفريد. (شهادت حضرت فاطمه سلام اللّه عليها) حضرت فاطمه (س ) اولين كسى از اهل بيت بود كه پس از فوت رسول خدا (ص ) آله و سلم دار فانى را وداع گفت . حضرت فاطمه (س ) پس از فوت پدر گرامى خود، رسول خدا(ص ) كمتر از يك سال زندگى نمود. مدت حيات ايشان را پس از رسول خدا(ص ) از چهل روز تا هشت ماه نوشته اند. حضرت فاطمه (س ) در اين دوران كوتاه در راه دفاع از حريم ولايت و امامت و خلافت على عليه السلام به شهادت رسيد. حضرت على (ع ) طبق وصيت ايشان ، حضرت را شبانه و مخفيانه به خاك سپرد. در مورد مكان دفن آن حضرت چند احتمال است : 1- خانه خود آن حضرت 2- قبرستان بقيع 3- ميان قبر و منبر پيامبر حضرت فاطمه سلام اللّه عليها در سال يازدهم هجرى و در سن هيجده سالگى به شهادت رسيد.در مورد ماه و روز شهادت آن حضرت سوم جمادى الثانى ، سيزدهم ربيع الثانى ، و بيست و هفتم جمادى الاولى را نوشته اند
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
امام على عليه السلام در سال سى ام عام الفيل ، ( سالى كه ابرهه به خانه خدا لشكر كشيد) يعنى ده سال پيش از بعثت ، در سيزدهم رجب ، در درون ((كعبه ))، خانه خدا به دنيا آمد. پدر گرامى اش ابو طالب ، عموى پيامبر(ص ) و مادرش فاطمه بنت اسد بود. هنوز پنج سال از عمر او نگذشته بود كه پيامبر (ص ) او را به خانه برد و تربيت او را به عهده گرفت . على عليه السلام نخستين مردى است كه به پيامبر گرامى اسلام ايمان آورد. در مدت سيزده سال تبليغ اسلام در مكه همواره در كنار پيامبر(ص ) بود و در شب هجرت پيامبر از مكه به مدينه ، على عليه السلام بود كه براى حفظ جان رسول خدا در بستر ايشان خوابيد، و پذيراى شهادت شد. پس از هجرت از مكه به مدينه و در مدت ده سال دوران زندگى پر افتخار رسول خدا(ص ) در مدينه نيز يار و ياور ايشان بود. على عليه السلام جز در غزوه تبوك كه به امر پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم در مدينه ماند در تمام غزوات و نبردهاى مسلمانان با مشركين و كفار حضور چشمگير داشت . فداكارى ، ايثار و شجاعت او در جنگهاى بدر و احد و خندق و خيبر و... زبانزد همه و مايه پيروزى سپاه اسلام گرديد.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم در موقعيتهاى مختلف على عليه السلام را به عنوان وصى و جانشين و خليفه پس از خود به همگان معرفى مى فرمود. به ويژه در بازگشت از آخرين سفر حج كه به ((حجة الوداع )) معروف است در محلى به نام ((غدير خم )) به امر خداوند بر جانشينى على (ع ) بعد از خود تاكيد كرده و ايشان را مولاى هر مرد و زن مسلمان معرفى فرمود. پس از فوت رسول خدا(ص ) على (ع ) مدت بيست و پنج سال صبر نمود و سكوت كرد ،تا دوران خلافت سه خليفه به پايان رسد. در اين دوران اگرچه به خلافت نرسيد ولى با ارشاد و هدايت و راهنمايى هاى ارزنده خود از جامعه اسلامى و دين خدا پاسدارى مى نمود. پس از قتل عثمان در سال 35 هجرى على عليه السلام به اصرار و پافشارى و تقاضاى انصار و مهاجرين ، امر خلافت را پذيرفت . در دوران خلافت خويش كه حدود چهار سال و نه ماه بود به اجراى عدالت و گسترش دادگرى و احياء سنتهاى پيامبر(ص ) پرداخت . دوران كوتاه خلافت على (ع ) را مى توان از درخشان ترين دوران هاى تاريخ اسلام و بشريت به حساب آورد. امام على عليه السلام در آن دوران كوتاه زيباترين حكومت و مديريت و اداره جامعه را به بشريت عرضه نمود. گسترش عدالت در جامعه اسلامى باعث دشمنى و مخالفت هاى عده اى از افراد سودجو و فرصت طلب و ضد عدالت با امام (ع ) گرديد. به طورى كه امام (ع ) در دوران كوتاه خلافت خود، با سه گروه ((ناكثين )) (پيمان شكنان )، ((قاسطين )) (معاويه ) و ((مارقين )) (خوارج ) و در سه نبرد ((جمل ))، ((صفين )) و ((نهروان )) به جنگ با آنان پرداخت ، تا راه را براى اجراى عدالت و گسترش قوانين الهى در تمامى قلمرو اسلامى هموار گرداند. طلحه و زبير كه تقاضاى فرمانروايى بصره و كوفه را داشتند ولى با مخالفت امام (ع ) مواجه شدند از مدينه به مكه رفتند و با همراه كردن عايشه با خود، جنگ جمل را به راه انداختند. و چون ابتدا با امام على (ع ) بيعت كرده بودند و سپس بيعت خود را شكستند ناكثين ناميده شدند. و معاويه كه از سوى خليفه دوم و مدتها پيش از خلافت على (ع ) در سرزمين شام و به شيوه پادشاهان حكومت مى كرد. توسط امام على (ع ) از خلافت عزل گرديد. معاويه تسليم فرمان امام (ع ) نشد و در نتيجه جنگ سختى ميان سپاه على (ع ) و معاويه در منطقه اى به نام ((صفين )) به وقوع پيوست . چيزى نمانده بود كه سپاه معاويه متلاشى شود كه سپاه معاويه با همدستى عمروعاص با نيرنگ و فريب ، قرآن ها را بر سرنيزه ها زد و افراد ساده لوح سپاه امام (ع ) را فريب داد و آنان كه قرآن ها را بر سر نيزه ها مشاهده كردند دست از جنگ كشيدند و فريب سپاه معاويه را خوردند. در نتيجه معاويه عمروعاص را كه فردى فريبكار بود از طرف خود به حكميت فرستاد و او ابوموسى اشعرى را فريب داد. پس از ماجراى حكميت تعدادى از مسلمانان به نشانه اعتراض به قبول حكميت ، عليه امام (ع ) خروج كردند. و عليرغم اينكه خود، ابوموسى اشعرى را براى حكميت به امام تحميل كرده بودند به عنوان خوارج گروهى را تشكيل دادند و در محلى به نام ((نهروان )) با على (ع ) به جنگ پرداختند. اگرچه تقريبا همگى آنان در آن نبرد كشته شدند اما تعداد انگشت شمارى از آنان گريختند. (نهج البلاغه ) كتاب شريف و ارزشمند نهج البلاغه مجموعه اى از خطبه ها و نامه ها و كلمات كوتاه و حكيمانه امام على عليه السلام مى باشد كه توسط دانشمند بزرگ شيعه سيد رضى جمع آورى گرديده است . اين اثر بزرگ و جاويدان حاوى 239 يا 241 خطبه و 79 نامه و عهدنامه و 480 كلمات كوتاه و حكمت آميز مى باشد. (شهادت امام على عليه السلام ) صبحگاه 19 رمضان سال چهل هجرى ، امام على عليه السلام ، قرآن مجسم و اسوه و الگوى عدالت ، بوسيله عبدالرحمن بن ملجم كه يكى از خوارج بود در مسجد كوفه و در محراب عبادت و در حال نماز با شمشير ضربت خورد. و دو روز بعد در شب 21 رمضان ، در سن 63 سالگى به شهادت رسيد. مرقد مطهر امام على عليه السلام در شهر نجف در كشور عراق قرار دارد. دوران امامت على عليه السلام حدود 30 سال بود كه چهار سال و نه ماه آن با خلافت همراه بود.
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
در سالى كه معروف به عام الفيل است ديده به جهان گشود. پدر حضرت محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم (( عبداللّه )) و مادر گرامى ايشان (( آمنه )) نام داشت .
عبداللّه قبل از تولد پيامبر(ص ) از دنيا رفته بود و به همين جهت عبدالمطلب جد ايشان (پدر عبداللّه ) سرپرستى او را به عهده گرفت . حضرت محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم شش ساله بود كه مادرش آمنه وفات يافت و عبدالمطلب نيز حدود دو سال بعد ديده از جهان فرو بست و سرپرستى ايشان را ((ابو طالب )) عموى آن حضرت ، پدر حضرت على عليه السلام به عهده گرفت .(جوانى ) پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلم دوران جوانى خود را در مكه سپرى كرد.همه مردم ايشان را فرد راستگو، درستكار و امين مى شناختند به طورى كه او را ((محمد امين )) مى ناميدند. حضرت محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم همواره يار ستمديدگان بود و به افراد مستمند كمك مى كرد. و در سن بيست سالگى بود كه در پيمان (حلف الفضول ) كه ميان عده اى از جوانان مكه و براى كمك و حمايت از ستمديدگان به وجود آمده بود شركت نمود.آنان پيمان بسته بودند كه هر جا مظلومى بيابند به كمكش بشتابند. حضرت محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم در سن بيست و پنج سالگى با (( حضرت خديجه )) كه از زنان پاكدامن و محترم و بزرگوار بود ازدواج كرد. حضرت فاطمه (س ) بانوى بزرگ اسلام و جهان ، از ثمرات اين ازدواج مبارك مى باشند. (بعثت ) پيامبر اسلام (ص )، هر سال يك ماه ، براى عبادت به (( غار حرا)) كه در كوه نور و در نزديكى مكه قرار داشت مى رفت . در آن ايام بود كه از طرف خداوند به پيامبرى مبعوث شد ، جبرئيل اولين آيات الهى را كه از سوره (( علق )) بود، از جانب خداوند بر پيامبر خواند. رسول خدا در آن هنگام چهل سال داشت . اولين كسانى كه به پيامبر ايمان آوردند، از مردان ، حضرت على عليه السلام واز زنان حضرت خديجه (س ) بودند. (تبليغ دين ) حضرت محمد (ص ) پس از آنكه به پيامبرى و رسالت برگزيده شدند، تا سه سال به صورت پنهانى مردم را به اسلام دعوت مى كردند و در اين مدت عده اندكى به ايشان ايمان آوردند. پس از آن ، از جانب خداوند، به ايشان فرمان داده شد تا دعوت خود را به صورت آشكار بيان فرمايند،و ابتدا خويشان و اقوام خود را به اسلام دعوت نمايند.با علنى شدن دعوت رسول خدا(ص ) مشركان مكه از هيچ كوششى براى مبارزه و جلوگيرى از گسترش و نفوذ اسلام خوددارى نكردند. و به آزار و شكنجه مسلمانان پرداختند ((بلال حبشى )) را به دردناك ترين شيوه ها شكنجه نمودند و (( سميه و ياسر)) پدر و مادر (عمّار) را به شهادت رسانيدند . آزار و شكنجه مسلمانان ، توسط مشركان به جايى رسيد كه رسول خدا (ص ) به مسلمانان دستور داد تا مكه را ترك كنند و به كشور حبشه (اتيوپى كنونى ) مهاجرت نمايند و در نتيجه تعدادى از زنان و مردان مسلمان به سرپرستى جعفربن ابى طالب به حبشه مهاجرت كردند.وقتى مشركان مكه از مهاجرت مسلمانان به حبشه اطلاع پيدا كردند، عمروعاص را براى باز گرداندن آنان به حبشه فرستادند. اما پادشاه حبشه كه حقانيت دين اسلام را از زبان جعفربن ابى طالب شنيد به مسلمانان اجازه داد آزادانه در حبشه به زندگى خود ادامه دهند و عمروعاص شكست خورده به مكه بازگشت . شكست مشركان در مهاجرت مسلمانان به حبشه و گسترش اسلام ، باعث شد كه جهت جلوگيرى از دعوت الهى رسول خدا (ص ) مسلمانان را تحريم اقتصادى نمايند. در نتيجه سران مشركان دستور دادند كه هيچكس با بنى هاشم خريد و فروش ننمايد و همگى با مسلمانان قطع رابطه كنند. رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم به همراه مسلمانان مدت سه سال را در محاصره اقتصادى در يكى از دره هاى مكه به نام شعب ابوطالب و در سخت ترين شرايط براى دفاع از دين خدا به سر بردند. آنان در محاصره بودند تا اينكه رسول خدا(ص ) به ابوطالب خبر داد كه موريانه عهدنامه مشركين را خورده است و جز نام خدا چيزى باقى نمانده است . وقتى مشركان به سراغ عهدنامه خود رفتند و حقانيت گفتار پيامبر را مشاهده كردند دست از محاصره برداشتند. (مهاجرت به مدينه ) شهر مدينه پيش از مهاجرت پيامبر اسلام (ص ) از مكه (( يثرب )) ناميده مى شد. يثرب از دو قبيله ((اوس )) و ((خزرج )) تشكيل يافته بود كه همواره با يكديگر در جنگ و نزاع بودند. وقتى كه خبر پيامبر اسلام (ص ) به مدينه رسيد عده اى از آنان در سال دوازدهم و سيزدهم بعثت به مكه آمدند و پس از پذيرفتن اسلام با آن حضرت پيمان بستند كه رسول خدا را يارى كنند. مشركان كه گسترش اسلام را حتى در خارج از سرزمين مكه مشاهده نمودند تصميم گرفتند. پيامبر اسلام (ص ) را به قتل برسانند و براى اجراى تصميم خود گروهى را برگزيدند تا شبانه به خانه پيامبر(ص ) حمله آورده و ايشان را در بستر به قتل برسانند. در اين شرايط بود كه حضرت على عليه السلام براى حفظ جان رسول خدا (ص ) در بستر ايشان خوابيد و پيامبر(ص ) از مكه خارج شد و پس از اينكه گروه زيادى از مسلمانان به مدينه مهاجرت كرده بودند، پس از سيزده سال مبارزه پيگير در مكه و تبليغ اسلام به مدينه مهاجرت فرمود. ( مدينه النبى ) شهر ((يثرب )) با ورود پيامبر اسلام (ص ) ((مدينه )) يا ((مدينه النبى )) نامگذارى شد و هجرت پيامبر اسلام از مكه به مدينه مبدا تاريخ اسلام گرديد. پيامبر اسلام (ص ) بعد از ورود به مدينه ابتدا مسجدى بنا نمود. كه خود نيز در ساختن آن با مسلمانان همكارى مى كرد. مسجد محل عبادت و مركز حكومت و اجتماع مسلمانان مدينه محسوب مى شد. پس از بناى مسجد بين مسلمانان پيوند برادرى ايجاد نمود. (نبردهاى مسلمانان با مشركان ) پيروزى روزافزون مسلمانان و گسترش اسلام و پايه ريزى حكومت بزرگ اسلامى در مدينه ، مشركان را بر آن داشت كه تمام توان نظامى خود را براى مقابله با اسلام بكار برند. غزوه بدر، اولين نبرد مسلمانان با مشركان بود. در اين نبرد تعداد مسلمانان 313 نفر بود و اسلحه اندكى در اختيار داشتند. در حالى كه مشركان با 950 نفر و اسلحه فراوان به ميدان آمده بودند. مسلمانان در حالى كه رسول خدا(ص ) پيشاپيش آنان قرار داشت بر سپاه مشركان حمله كردند و با يارى خداوند و دلاورى و رشادت مسلمانان به ويژه حمزه عموى پيامبر(ص ) و على (ع ) مشركان را شكست داده و با گرفتن تعدادى اسير آنان را وادار به فرار كردند. جنگ بدر در سال دوم هجرت اتفاق افتاد. در سال سوم هجرت مشركان مكه با سپاه سه هزار نفرى و براى گرفتن انتقام شكست بدر با امكانات و تجهيزات زياد به طرف مدينه حركت كردند. سپاه اسلام با سپاه مشركان ، در دامنه كوه احد در مقابل يكديگر قرار گرفتند. رسول خدا(ص ) ابتدا پنجاه نفر از سربازان را ماءمور حفاظت از تنگه اى كرد كه در پشت سپاه اسلام قرار داشت تا خطر حمله احتمالى مشركان را از آن محل برطرف نمايد. در آغاز نبرد پيروزى با مسلمانان بود و مشركان شكست خورده و پا به فرار گذاشتند. در اين هنگام نگهبانان تنگه به تصور اينكه جنگ تمام شده است ، بر خلاف دستور پيامبر (ص )، سنگرهاى خود را ترك كرده و به جمع آورى غنائم پرداختند. مشركان كه تنگه مذكور را خالى ديدند از آن ناحيه به مسلمانان حمله كردند و عده اى را به شهادت رساندند. از جمله شهدا، حمزه سردار بزرگ اسلام و عموى رسول خدا(ص ) بود. مشركان كه قصد به شهادت رساندن رسول خدا(ص ) را داشتند با فداكارى حضرت على (ع ) كه با تمام توان از پيامبر(ص ) دفاع مى نمود روبرو شده در نتيجه عقب نشينى كردند. در سال پنجم هجرت مشركان با تمام توان و با يارى متحدان خود سپاه بزرگى فراهم كرده و به مدينه حمله كردند. مسلمانان به پيشنهاد سلمان فارسى در شمال مدينه خندقى حفر كردند و به همين خاطر اين جنگ غزوه خندق ناميده شد. سپاه مشركان وقتى به مدينه رسيد در مقابل خود خندقى بزرگ را مشاهده كرد. و با كشته شدن پهلوانان آنان بوسيله حضرت على (ع ) و وزيدن بادى سرد، كه چادرهاى آنان را از جا مى كند بالاخره شكست خورده و پراكنده شدند. غزوه خندق در قرآن مجيد ((احزاب )) ناميده شده است . (فتح مكه ) پس از غزوه خندق (احزاب ) مشركان كه قدرت و نيرومندى مسلمانان را مشاهده نمودند، از در سازش درآمده و حاضر به صلح با مسلمانان شدند و بدين ترتيب ((صلح حديبيه )) واقع شد. آنان در پيمان صلح حديبيه متعهد شدند كه ده سال با مسلمانان وارد جنگ نشوند و به مسلمانان اجازه زيارت خانه خدا را بدهند. در اين دوران صلح بود كه پيامبر اسلام (ص ) براى گسترش دين خدا در سراسر جهان نامه هايى به پادشاهان ايران و روم و مصر نوشت و آنان را به اسلام دعوت نمود. و تقريبا دو سال از عقد صلح حديبيه گذشته بود كه مشركان پيمان شكنى كردند. در نتيجه رسول خدا(ص ) با سپاهى بزرگ به سوى مكه حركت كرد و مشركان كه توان مقابله با سپاه اسلام را نداشتند تسليم شدند. سپس رسول خدا(ص ) به مسجدالحرام رفت و على عليه السلام به فرمان پيامبر(ص ) بر دوش ايشان رفته و تمامى بتهاى مشركان را سرنگون نمود. اين واقعه در سال هشتم هجرت اتفاق افتاد. (وفات رسول خدا(ص )) پيامبر اسلام (ص ) پس از بيست و سه سال مبارزه و تبليغ دين خدا (سيزده سال در مكه و ده سال در مدينه )، و برقرار كردن حكومت اسلامى ، و تعيين حضرت على (ع ) به عنوان وصى و جانشين پس از خود، به ويژه در ((حجة الوداع )) (آخرين حج ) و در محل غدير خم ، در 28 صفر سال يازدهم هجرى در سن 63 سالگى رحلت نمود. مرقد مطهر رسول خدا (ص ) در مدينه منوره قرار دارد
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
یک جرعه از تسنیم
لبیک ... اللهم لبیک ... لبیک لا شریک لک لبیک
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرهان
|
|